در آتش نگاه تو تبخیر می شوم

بارانیم ز شوق تو، تکثیر می شوم

 

حرفی، گلایه ای، غزلی، لب فرو مبند

در دامن کلام تو تعبیر می شوم

 

گفتی اجاق حوصله ام سرد می شود

وقتی من به پای تو زنجیر می شوم

 

آخر تمام بودن من با تو بودن است

بی تو از وجود خودم سیر می شوم

 

از ابرهای خسته، باران امید نیست

در بارش نگاه تو تطهیر می شوم

 

شاید هنوز قافله ای در پی من است

تا در کجای عشق زمین گیر می شوم

 

گفتم غزل به شام تو گویم عجیب نیست

گر با خطوط شعر خودم پیر می شوم

 

نوشته شده در 28 شهريور 1389برچسب:,ساعت 23:36 توسط Fah| |


I will never forget the days we once had
The days when you were everything to me
My mind used to tell me we'd be together forever
But now I realize that was all a big dream
The feelings I have for you will never go
I wish I could take back that one regretful day
The day when I willingly let you slide from my arms
Never did I think of the astonishing pain of regrets
That I would once have to live through
The sight of you in someone else's arms
Makes my heart shatter into a million pieces
I sometimes wonder if you still think of me
Or if to you, I'm just a face in the crowd
I wish so very much that one day we can have it all back
But for now, I'll sit here silently
Remembering all the memories we once shared
Everyday my love grows much stronger
Hoping that one day you will feel the same
And put back the pieces of my broken heart….

نوشته شده در 28 شهريور 1389برچسب:,ساعت 14:51 توسط Fah| |

پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست
حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست
شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست


يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست
خم شد شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت عزيز تر از جان کشيدنی ست

من در فضای خلوت تو خيمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست
تا اوج ، راهی ام به تماشای من بيا
با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست

 

نوشته شده در 28 شهريور 1389برچسب:,ساعت 14:34 توسط Fah| |

از یک عاشقِ شکست خورده پرسیدم:

بزرگ ترین اشتباه؟

گفت: عاشق شدن

گفتم: بزرگ ترین شکست؟

گفت: شکستِ عشق

گفتم: بزرگ ترین درد؟

گفت: از چشمِ معشوق افتادن

گفتم: بزرگ ترین غصه؟

گفت: یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

گفتم: بزرگ ترین ماتم؟

گفت: در عزای معشوق نشستن

گفتم: قشنگ ترین عشق؟

گفت: شیرین و فرهاد

گفتم: زیباترین لحظه؟

گفت: در کنارِ معشوق بودن

گفتم: بزرگ ترین رویا؟

گفت: به معشوق رسیدن

پرسیدم: بزرگ ترین آرزوت؟

اشک توی چشماش حلقه زد و با نگاهی سرد گفت:

مرگ....

 

نوشته شده در 27 شهريور 1389برچسب:,ساعت 12:12 توسط Fah| |

کاش نمیدونستی که چقدر دوست دارم

چقدر برای گریه هام شونه هاتو کم دارم

کاش نمیدونستی که دلم بدون تو میگیره

ولی افسوس تو رفتی تا  دلم بمیره

کاش یه شب میومدی به خواب من دوباره

میدیدی که قلب من کسیو غیر تو نداره

وای هنوزم عطر تو میپیچه توی خونه ام

کجایی پس ببینی بی تو چقدر داغونم...

 

نوشته شده در 27 شهريور 1389برچسب:,ساعت 2:56 توسط Fah| |

یادم باشد بخاطر امروز که دستهایت از کنار دستان کوچکم گذشت بی آنکه آنها را محکم بگیرد

دیگر هرگز دست کسی را نگیرم

 

یادم باشد بخاطر امروز که قدمهایت به راحتی از من عبور کرد بی آنکه گامی به عقب بردارد

دیگر هرگز پا به پای کسی نروم

 

یادم باشد بخاطر امروز که صدایت نامم را به آهنگی غریب خواند بی آنکه حتی برای لحظه ای بلرزد

دیگر هرگز نام کسی را فریاد نزنم

 

یادم باشد بخاطر امروز که لبهایت از سکوت بهم فشرده شد بی آنکه بر لبهایم بوسه ای بنشاند

دیگر هرگز لبهای کسی را نبوسم

 

یادم باشد بخاطر امروز که دلت تنهایی را انتخاب کرد بی آنکه اصلاً برای من دلتنگ شوی

دیگر هرگز دلتنگ کسی نشوم

 

یادم باشد بخاطر امروز که چشمهایت پر از نفرت شد بی آنکه آن عشق قدیمی را در نگاهت ببینم

دیگر هرگز عشقی را باور نکنم

نوشته شده در 26 شهريور 1389برچسب:,ساعت 13:39 توسط Fah| |

نوشته شده در 26 شهريور 1389برچسب:,ساعت 2:51 توسط Fah| |

صفحه قبل 1 ... 30 31 32 33 34 ... 46 صفحه بعد

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.sharghi.net & www.kafkon.com & www.naztarin.com